{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

twilight.

ساعت دو نصف شب بود. که البته برای آن دو نفر تازه سر شب به حساب می آمد. آن دو به زوج «جغدی» معروف بودن زیرا هر شب تا صبح بیدار میماندند و روز ها تا بعد از ظهر می خوابیدند. برایشان یک جور تفریح بود. پسر روی کاناپه لم داده بود و در حال تماشای تلویزیون بود، دختر هم حواسش به موبایلش بود. ناگهان سرش را از موبایل بیرون آورد و درحالی که چشمانش را به دوست پسرش داده بود لب زد:
_بزنیم بیرون؟
پسر نگاهش را از تلوزیون به او داد.
*الان؟
دختر سری به نشانه تایید تکان داد. پسر دستی به موهایش کشید و گفت:
*پایه ام.


***


درحالی که شلوارک کوتاه و سوییشرت مشکی یقه اسکی پوشیده بود، دست در دست دختر که او هم یک هودی و شلوار نخی ساده پوشیده بود، در کوچه های خلوت سیدنی قدم می زدند.
*حس عجیبی داره نه؟...
پسر درحالی که به روبه رویش خیره شده بود لب زد.
_هوم.. آره... هوای گرگ و میش برای منم همیشه حس عجیبی داره.
در پاسخ به پسر گفت.
بعد از دقایقی در سکوت قدم زدن، دختر نگاهش را به پسر داد و با صدای نسبتا آرامی لب زد:
_کریس...
*جونم؟
نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
_ازت ممنونم...
پسر نگاهش را متقابلا به دختر داد و لبخندی زد
*فقط چون نصف شب باهات اومدم بیرون؟ بیخیال... اونقدرا هم چیز مهمی نبود... من چیزای خیلی بیشتری برات انجام میدم چون من باحال ترین دوست پسر دنیا-
_نه...
حرف پسر را قطع کرد و درحالی که قدم میزدند ادامه داد:
_بابت همه چیز... بابت اینکه همیشه همراهمی، تو هرکاری. بابت اینکه هیچوقت نه نمیگی، حتی اگه درخواستام عجیب غریب باشه. بابت اینکه انقدر خوبی. من... من دوستت دارم...
قلب پسر از شنیدن این حرف ها به لرزه درآمد. بوسه ای روی پیشانی دختر گذاشت و دستش را محکم تر فشرد.
*من بیشتر دوستت دارم. تو لیاقت همه چیز رو داری عشقم.
دختر لبخندی زد.
_بیا تا صبح بیرون بمونیم. تا وقتی هوا روشن شه. قدم بزنیم، بچرخیم، حرف بزنیم، از فروشگاه های شبانه روزی خوراکی بخریم...
پسر درحالی که به راه رفتن ادامه میدادند دستش را دور کمر دختر انداخت، اورا به خودش چسباند و لب زد:
*عاشق ایده هاتم. مخصوصا این آخری.
سپس چشمش به مغازه ای که چند قدم با آن ها فاصله داشت خورد. نگاهی به دختر انداخت و گفت:
*چطوره از همینجا شروع کنیم؟
دختر خنده ای کرد و گفت:
_بزن بریم!
پسر لحظه ای ایستاد و نگاهی شیطنت آمیز به دختر کرد.
*مسابقه؟
_مسابقه!
سپس هر دویشان با تمام سرعت به سمت فروشگاه دویدند.
آن دو خوشبختی عمیقی داشتند، که هیچکدام از زوج های سختگیر و "منظم"، هیچوقت نمیتوانستند تجربه کنند.




#سناریو #استری_کیدز #تک_پارتی #بنگچان
دیدگاه ها (۵)

prince and princess. last part.

prince and princess. p2

𝗔 𝗙𝗘𝗪 𝗣𝗔𝗥𝗧𝗜𝗘𝗦²~روزمرگی دو زوج دوست داشتنی~برش پیتزا رو توی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط